نگارنده : محمد سرابی

www.negarande.ir

این زنان راست قامت

گفت و گو با یکی از زنان رزمنده در جبهه جنوب

محمد سرابی

روزیکه خرمشهر آزاد شد یک دختر دبیرستانی در حال بازگشت از مدرسه این خبر راشنید و مانند دیگر همکلاسیهایش سرشار از شادمانی شد.البته او با بقیه همکلاسیهایش یک تفاوت عمده داشت.او یک دختر مدرسه ای عادی مثل بقیه دخترها نبود.او یک مربی بود که در اردوگاهی نیمه مخفی در خوزستان کار با اسلحه و شیوه جنگیدن را به دیگر زنان داوطلب می آموخت تا در مقابل دشمن بعثی از خود و عقیده و کشور خود دفاع کنند.با گذشت نزدیک به 30 سال او اکنون کارمندی در یک اداره است که در میان زنگ تلفن ها و راه انداختن کار ارباب رجوع به سوالات ما پاسخ می دهد.همچنان که در آن زمان همکلاسی هایش نمی دانستند این دختر توانایی به کارگیری انواع سلاحها را دارد امروزه هم بیشتر همکاران او نمی دانند که این زن چه خاطرات زیادی از سال  های دفاع در مقابل دشمن را در دل پنهان کرده است.او از سهمیه دانشگاه و استخدام استفاده نکرده است و امروز نیز از ما خواست از نوشتن نامش خودداری کنیم همانند بسیاری از انسان های بزرگ اطراف ما که در هنگامه نبرد به میدان جنگ رفتند و امروز زخمی برتن و حکایت بزرگی در یاد دارند.



 

.درمنطقه جنگی خوزستان چکار می کردید؟

پدر من معلم بود و از سال 1350در خوزستان تدریس می کرد.وقتی جنگ شروع شد مدیر دبیرستانی در میانکوه بود.میانکوه، میدان جعفر و امیدیه شهرک های شرکت نفتی هستند که بیشترکارکنان شرکت نفت و مارکنان دولتی درآن سکونت داشتند.شکل خانه ها شبیه خانه های انگلیسی بود و در روستاها و شهرهای اطراف بومی های منطقه مانند بختیاری ها هستند.عرب ها هم در خرمشهر و شلمچه تا ماهشهر زندگی می کنند.

. و از همان جا هم جنگ شروع شده بود.می دانیم که ار بهار سال 59 تنش مرزی آغاز می شود.

بله خبر بمبگذاری در خرمشهر و آبادان می رسید.هوز اهواز درگیر نبود.

. خبر شروع جنگ را چطور شنیدید؟

ما با آنتن معمولی تلویزیون شبکه های کویت،عربستان و عراق را می گرفتیم.من 17 سال داشتم و پدر مادر وخواهر وبرادر کوچکترم به خانه همسایه رفته بودند.مشغول درس خواندن بودم.ساعت 8 یا 9 شب تلویزیون عراق یک بخش کوتاه فارسی داشت.تلویزیون را روشن کردم،صدام را نشان داد که می گفت می خواهیم ملت ایران را نجات بدهیم!

. با چه لقبی از صدام اسم می برد.اب القائد؟رییس القاعد؟

نه هنوز اول جنگ بود.می گفتند رییس جمهور.چند روز بعد بود که هواپیماهای میگ 21 عراق به سمت ما آمدند ودر ارتفاع پایین روی امیدیه پرواز کردند.آنقدر پایین که اتصالات و پیچ های روی بدنه شان دیده میشد و تیر های چراغ برق تکان می خوردند.پرچم و نشانه ای هم نداشتند.ما فکر می کردیم بنی صدر ارتش را فرستاده است که با صدام بجنگند.برای همین مردم برای هواپیماها دست تکان دادند.شب که شد تلویزیون عراق گفت مردم غیور امیدیه از ما استقبال کردند.خنده دار بود.بعد توی مسجد اعلامیه ای را پخش کردند که فرق هواپیمای ایرانی و عراقی را توضیح می داد تا دوباره برای هواپیمای اشتباهی دست تکان ندهیم.عراق میگ 21 ومیراژ داشت بعدا میگ 29 هم آمد.ایران اف5 شکاری داشت و اف4 شکاری بمب افکن . اف14 که قدرت مانور خوبی داشت و در فضای کوچک دور می زد.

. هواپیماها را می شناسید؟

بله یک بار توی جاده صدای هواپیماها را شنیدیم.پدرم نگه داشت.همه پیاده  شدیم و روی زمین خوابیدیم.دیدیم که دوتا میگ21 از بالای سرما رد شدند و رگبار گلوله هایشان در چند متری ما به زمین خورد.بعد هم دوتا اف5 به دنبال انها رفتند.

. بالاخره از تهران کمک آمد؟

نه اوایل جنگ همین پسران و مردان خوزستان بودند که به جنگ رفتند.بعضی از غیر بومیها برگشتند عقب ولی کسانی مثل پدر من ایستادند.پدرم  قبل ازانقلاب می توانست برود کانادا.ولی عرق ملی داشت که باقی ماند وهمان عرق ملی هم باعث شده بود که با شاه مبارزه کند.

.پشت جبهه چکار می کردید؟

اوایل که جنگ به خرمشهر رسیده بود کوکتل مولوتف درست می کردیم.روزی 30 تا آماده می کردیم.کسی اسلحه نداشت.توی خرمشهر با هرچیزی که داشتند می جنگیدند.پسر های چوان خوزستانی که قلاب سنگ داشتند وهدفگیری شان هم خوب بود با همین وسیله در خرمشهر مقاومت کردند.ماهم کمکهای مردمی را جمع می کردیم.غذا و لباس را در گونی های بزرگ جمع آوری می کردیم و با وانت می فرستادیم.

. کی می برد؟کجا می رفت؟

می رفت خط اول.دقیقا معلوم نبود کجا می رود یا چه کسی می برد.

. نمی ترسیدید جنگ به منطقه شما برسد؟

می گفتند صدام قرار است چتر باز بفرستد.اول همه می خندیدند ولی بعد فکر کردیم اگر واقعا چتر بازها بیایند یا اصلاجنگ همانطور که به خرمشهر رسید به منطقه ما هم برسدچه کار کنیم.مسجد پایگاه مقاومت بود.کلاس آموزش رزم گذاشت.با پنج شش خانم دیگر می رفتیم.رزمنده ای می آمدوکار باانواع سلاح را یاد میداد.اول کلت رولور داشتیم که خیلی قشنگ بود و در دست گرفتنش حس خوبی داشت.بعد ژ3 که از همه بیشتر پیدا می شد  وبعد از آن هم کلاشینکف که تازه آمده بود آموزش می دادند.برنو و ام یک را هم یاد می دادند.

. برای جنگیدن با چتر بازها؟

نه برای چتر بازها نوک چوبهای بلندی را با تراشیدن تیز کرده بودیم و تمرین می کردیم که اگر چتر باز پایین بیاید ته چوب را کنار پاشنه پا به زمین بکوبیم وسرش را رو به آسمان بگیریم.

. یعنی چتر باز را سوراخ کنید؟واقعا این کار را می کردید؟

اگر لازم بود بله.آن رزمنده ای که به ما آموزش می داد میگفت این آموزشها برای دفاع از خودتان است و در موقعییت جنگی از هرچه می دانید وتوانایی دارید استفاده کنید وگرنه کشته می شوید.

. میدان تیر که نرفتید؟

در این مرحله نه.اصلا اسلحه دست ما نمی دادند.ولی بعدا من را برای دوره نظامی انتخاب کردند و رفتیم اهواز.اوایل در دانشکده کشاورزی اهواز بودیم.عراق دائم شهر را با توپ و موشک می کوبید.موشک9 متری در کوچه 6 متری همین بود.مردم در کف زیرزمین خانه ایشان تونل کنده بودند وپناهگاه ساخته بودند که گاهی خمپارهه به آن هم می رسید.مااوایل کار فرهنگی می کردیم.با ورقه عکس رادیولوژی شابلون درست می کردیم و روی دیوار ها شعار می نوشتیم ولی بعدا به یک پادگان منتقل شدیم.

. اردوگاه نیمه مخفی زنان؟

بله اردوگاه وسط یک دره بود و دور تادورش حصار توری و سیم خاردار داشت.از کفتار تا مار وعقرب پیدا می شد.یک بار یک رتیل را با کفش کشتم.آنقدر بزرگ بود که دست وپاهایش از زیر کفش بیرون مانده بود.یک بار هم عقرب سیاه بزرگی را کف کانتینر و کنار تخت هایمان پیدا کردم.همه نوع جانورگزنده و درنده ای داشت.البته سنجاب هم داشت.

. چه کسانی مربی بودند؟

زنانی که شوهرانشان رزمنده و نظامی بودند.آنهاجنگ را از شوهرانشان یاد گرفته بودند.تقریبا تمام پادگان زن بودند.لباس هایمان مانتو و شلوار ومقنعه خاکی رنگ بود با کفش های ورزشی ساق دار،یک دستمال هم دور گردن می بستیم تا موقع رزم تکان نخورد و جلوی دید را نگیرد.

. پس تمرین رزم هم داشتید؟

. رزم شب داشتیم.بالگد وتیر اندازی در کانتینر ها را بازمی کردند.نصف شب از خواب می پریدیم،صورتهایمان را سیاه می کردیم و تفنگ به دست توی بیابان می دویدیم.یک بار شب ما را بردند توی بیابان.هوا تاریک تاریک بود.روی سنگ و بوته های خار خوابیدیم تا صبح شد.

. چند نفر بودید؟

ما سه گروه 8 نفره بودیم.همه دختر و زنان جوان.صبح اول نماز وبعد صبحانه.بعد نرمش بودکه به تدریج سخت ترمی شد مثلا اول کلاغ پر می دادند.بعد می گفتند بعد از هر کلاغ پر باید یک بار هم پشتک بزنید.روی سنگ و خاک.یا پامرغی طولانی یا اینکه ژ3 را با دو دست مستقیم جلوی صورت نگه می داشتیم و هرکس زودتر از 3 دقیقه می انداخت باید کلاغ پر می رفت.

. برای چند دختر جوان این آموزش ها خیلی سخت است.

سینه خیز رفتن زیر سیم خاردار سخت بود.اگر به سیم می خوردیم یا عقب می ماندیم با فشنگ مشقی به سمت ساق پا شلیک می کردندکه ضربه گاز فشنگ را کاملاحس می کردیم.با تیربار،ژ3،آر پی جی،مواد منفجره وکار با سرنیزه هم آشنا شدیم.

. حادثه ای پیش نیامد؟

نه یادم هست یک بار نارنجک را نگه داشته بودم.انگشتهایم عرق کرده بود.کمی دستم را شل کردم.ولی چون ضامن را کشیده بودم دسته نارنجک فشار آورد . از دستم پرت شد.جیغ زدم وخیز رفتم روی زمین.بقیه دختر ها هم که پشت سرم بودند همین کار را کردند.چند لحظه گذشت و اتفاقی نیفتاد.سرمان را بلند کردیم ودیدم مربی می خندد چون قبلا نارنجک را از کار انداخته بود.

. تشویق نداشتید؟

چرا اگر کسی استعدادی نشان میداد مثلا اسلحه را سریع تر از بقیه باز و بسته می کردغذای بهتری می گرفت.

. آن موقع چند سال داشتید؟

18 سال.دختر مدرسه ای بودم.بعد از آنکه آموزش ها تمام شد و خودمان شروع کردیم به بقیه یاد بدهیم مدرسه هم می رفتم.در مدرسه هیچ کس خبر نداشت.اوایل جنگ ود ومنافقین همه جا بودند.محل ستاد هاومراکزنظامی را شناسایی می کردند و گرا می دادند و روز بعد موشکباران می شد.

. در میانکوه چه اتفاقاتی افتاد؟

مدتی که از شروع جنگ گذشته در منطقه پدافند نصب کردند و یک بار یادم هست یک هواپیمای عراق را منفجر کردند.وقتی خرمشهر آزاد شدمن داشتم از مدرسه می آمدم که خبر را از رادیوی بلندگوی مسجد شنیدم.

. شا به چه کسانی آموزش می دادید؟

نسل های بعد زنانی که به جبهه می آمدند بیشتر کسانی بودندکه برادری ا شوهرشان شهید شده بود.البته به ندرت به خط مقدم می رسیدند و همیشه پشت جبهه ودند ولی خیلی ها در آن اردوگاه آموزش دیدند.چند سال بعد پدرم به شیراز منتقل شد وما هم از خوزستان رفتیم.پدرم هیچ وقت از سهمیه تدریس در مناطق جنگی استفاده نکرد و ما هم این کار رانکردیم.آن موقع نمره امتحانات پایان دوره در مناطق جنگی ضریب 4 داشت.

. گفتید با سرنیزه هم کار کرده اید.یعنی جنگ تن به تن.آیا واقعا حاضر بودید درگیر شوید؟

بله برای تمرین با یک دست بسته های علوفه را می گرفتیم و با دست دیگر پشت سر هم سرنیزه را فرومی کردیم.اگر با دشمن روبه رومی شدیم باید برای دفاع از خودمان همین کار رامی کردیم.

. الان کسی از از اقوام و دوستان می داند که مربی زن ان رزمنده بودید و با سلاح ها آشنا هستید؟

همسر و فرزندم می دانند.همین طور پدرم.ولی اقوام فکر می کنند در دوران جنگ کار من شعار نوشتن روی دیوار ها بود.البته این کار را هم با علاقه انجام می دادم.

. چه شعاری می نوشتید؟

ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند.

یکشنبه 2 خرداد 89 صفحه 12

 

   + محمد سرابی ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
    پيام ها ()

جزئیات حوادثی که در صبح روز یازده سپتامبر رخ داد

حادثه یازده سپتامبرکمتر از دو ساعت طول کشید

 

محمد سرابی

 

در سال گفت وگوی تمدن ها یک هواپیمای مسافربری در مقابل چشم تمام مردم دنیا به آسمانخراش بزرگی کوبیده شد. این تصویر بارها و بارها در رسانه های مختلف تکرار شده است. هواپیما مستقیماً به سمت آسمانخراش می آید، به آن برخورد می کند و در دل ساختمان تبدیل به گلوله یی از آتش می شود.

 

جزئیات حوادثی که در صبح روز یازده سپتامبر رخ داد معمولاً مورد توجه قرار نمی گیرد و اغلب اطلاعاتی که در مورد آن منتشر می شود شامل پیامدها و نتایج بعدی آن هستند.

11 سپتامبر


ساخت مرکز تجارت جهانی از سال 1966 آغاز شد و تا سال 1973 ادامه پیدا کرد. این مجموعه متشکل از 7 عمارت مجزا است که با شماره نامیده می شوند. ساختمان های یک تا 6 در قطعه زمینی محصور بین خیابان ها قرار گرفته و ساختمان 7 در سوی دیگر یکی از خیابان های مجاور قرار دارد. برج های دوقلو ساختمان های شماره یک و 2 هستند که توسط «مینورو باماساکی» و «امری راس» طراحی شده اند. این دو برج 110 طبقه از هر جهت به هم شباهت داشتند. در برش عمودی درون هر برج به سه قسمت مشابه که روی هم قرار گرفته تقسیم می شد. در برش افقی سطح مقطع ساختمان دیده می شد که در آن آسانسورها و سایر تاسیسات در مرکز و فضاهای اداری در پیرامون قرار گرفته بودند. بالاترین طبقه 413 متر از سطح زمین ارتفاع داشت. از آنجا که تجهیزات مخابراتی بسیاری همراه با آنتن های مرتفع روی سقف آن نصب شده بود، ارتفاع نوک آخرین میله آنتن تا زمین به 526 متر می رسید. مجموعاً 800 هزار مترمربع فضای مفید در این دو برج طراحی شده بود. برجی شمالی ساختمان شماره یک و جنوبی شماره 2 نام داشتند.

 

ساعت 30/46/8 صبح هواپیمای بوئینگ 200-767 پهن پیکر با پرواز امریکن ایرلاین 11 به شمالی ترین قسمت برج شمالی و درست بین طبقات 93 تا 99 برخورد کرد. هیچ تصویر مفیدی از این برخورد در دست نیست. تنها فیلمبردار یک گروه آماتور که در حال کار در خیابان بودند با شنیدن صدای هواپیما دوربین را به سمت آن چرخاند. هواپیما در ارتفاع پایین پرواز می کرد و صحنه برخورد در گوشه یی از چارچوب تصویر ضبط شده است. بعد از برخورد اول فیلمبرداران تلویزیونی، عکاسان خبرگزاری ها و هر کسی که دوربینی در دست داشت، به تصویربرداری از برج شمالی پرداخت که در حال سوختن بود. پلیس و آتش نشان ها در محل حادثه جمع شدند و مردم ناباورانه به ساختمانی که دود از آن بلند می شد نگاه می کردند. ساعت 59/2/9 در مقابل چشم هزاران نفر بوئینگ 200- 767 پرواز یونایتد ایرلاین 175 به برج جنوبی و در میان طبقات 77 تا 85 برخورد کرد.

 

تصویر آشنایی که رسانه ها به عنوان سمبل حمله هواپیماها در 11 سپتامبر تکرار می کنند مربوط به این برخورد است. در تصویر می توان دید که چند طبقه بالاتر برج شمالی در حال سوختن است. نیم ساعت بعد در 46/37/9 بوئینگ 200-757 پرواز امریکن ایرلاین 77 از روی بلوار واشنگتن عبور و به دیوار ساختمان پنج ضلعی پنتاگون برخورد کرد. در 59/9 صبح برج جنوبی پس از یک ساعت مقاومت متلاشی شد. کمتر از 5 دقیقه بعد 11/3/10 بوئینگ 200-757 یونایتد ایرلاین 93 در 240 کیلومتری شمال غربی واشنگتن و در شمال غربی ایالت پنسیلوانیا سقوط کرد. محل سقوط مزرعه یی در ناحیه شانکسویل بود. نیم ساعت پس از آن در 28/10 برج شمالی هم متلاشی شد.

 

برج جنوبی 56 دقیقه و برج شمالی 102 دقیقه بعد از برخورد سقوط کردند و تمام محوطه ساختمان های یک تا 6 از بین رفت. ساختمان شماره 7 تجارت جهانی هم در اثر قطعات فرو افتاده از برج ها آسیب دید و در ساعت 20/17 تخریب شد. کلیسای ارتدوکسی سنت نیکلاس و ساختمان دویچه بانک در خیابان لیبرتی تالار کالج منهتن در خیابان 30 برادوی غربی و هتل میلینیوم در خیابان 90 چرچ از جمله بناهای مشهور اطراف برج ها بودند که با تخریب آنها آسیب جدی دیدند.

 

محققان بسیاری تاکنون به کاوش درباره نحوه سقوط برج ها پرداخته اند. گزارش رسمی این تحقیقات در 26 آوریل 2005 و از طرف موسسه استاندارد و فناوری اداره تجارت ملی امریکا (NIST) منتشر شد. براساس این گزارش قسمت خارجی ساختمان در اثر برخورد هواپیما سوراخ می شود و آتش اتصالاتی که طبقات را نگه می دارد، ضعیف می کند. کف طبقات به سمت پایین خم می شوند و دیواره ها را از درون سست می کنند. پس از مدتی ستون های پیرامونی ساختمان دیگر نمی توانند وزن طبقات بالایی را تحمل کنند. ابتدا طبقات آسیب دیده بین دو قطعه سالم مانده پرس می شوند و بعد در اثر این ضربه تمام ساختمان فرو می ریزد. اگر هوپیماها به طبقات انتهایی برخورد می کردند یا اینکه نمی توانستند به عمق ساختمان نفوذ کنند شاید برج ها کاملاً تخریب نمی شدند.

 

نقش آتش را نیز باید در نظر داشت. هر کدام از بوئینگ ها که از فرودگاه های لوگان دالاس و نیوارک برخاسته بودند، 91 هزار لیتر بنزین هواپیما حمل می کردند که حرارت بسیار بالایی ایجاد می کند.

 

گرچه تلفات یازده سپتامبر دقیقاً مشخص نشده است، ولی می توان گفت حدود سه هزار نفر در این واقعه کشته شدند. 2974 نفر تعداد قربانیان و 19 نفر تعداد هواپیمارباها هستند. 246 نفر مسافران چهار هواپیما بودند. 88 نفر در امریکن 11، 59 نفر در یونایتد 175، 59 نفر در امریکن 77 و 40 نفر در یونایتد 93. از میان ساکنان نیویورک 2603 نفر درون برج ها یا روی زمین و 125 نفر در ساختمان پنتاگون کشته شدند. اداره آتش نشانی نیویورک 343 مامور را در حادثه از دست داد. 23 افسر اداری و 37 نیروی عملیاتی از پلیس نیویورک کشته شدند. ماموران پلیس و آتش نشانی برای کمک به بازماندگان و جلوگیری از تلفات بیشتر در نزدیکی محل حادثه جمع شده و تعدادی نیز وارد طبقات پایینی برج ها شدند تا به دام افتادگان را نجات دهند. حادثه بیشتر به آتش سوزی شبیه بود و کسی تصور نمی کرد برج ها ناگهان پایین بریزند. در برج شمالی 1366 نفر و در برج جنوبی 600 نفر بر اثر آتش سوزی یا ماندن زیر آوارها از میان رفتند. حدود 200 نفر از کسانی که به دام افتاده بودند ناامیدانه از برج های در حال سوختن بیرون پریدند و در اثر سقوط جان خود را از دست دادند. مسیرهای نجات مسدود شده بود و به دلیل دود و گرمای شدید امکان کمک رسانی با بالگرد وجود نداشت. طبقات 93 تا 101 توسط شرکت مارش و 101 تا 105 توسط شرکت کانتور فیتز جرالد مورد استفاده قرار می گرفت. کانتور فیتز جرالد 658 نفر و مارش 295 نفر کارمند در این طبقات داشتند. پرواز امریکن ایرلاین 11 درست به همین منطقه برخورد کرد. در میان 246 سرنشین هواپیماها 8 کودک حضور داشتند 5 نفر در امریکن 77 بین 3 تا 11 سال، 3 نفر در یونایتد به سنین 2، 3 و 4 سال. کودک 2 ساله مسافر یونایتد کم سن وسال ترین و مسافر 82 ساله مسن ترین سرنشینان هواپیماها بودند. درون برج ها نیز کمترین سن 17 و بیشترین 79 سال گزارش شده است. میانگین سن کشته شدگان حادثه 40 سال تخمین زده می شود. پس از پایان کار خرابه ها جست وجو شدند و 1600 تکه از اجساد به دست آمد که تشکیل 1100 پیکر کامل را می داد. 10هزار قطعه استخوان و بافت های مختلف انسانی هم کشف شد که وضعیت آنها نامشخص باقی ماند.

 

در فهرست نهایی قربانیان یازده سپتامبر نام 24 نفر گمشده نیز دیده می شود.در محل برج های دوقلو دو نورافکن بسیار بزرگ نصب شده است که ستون هایی از نور را به سمت آسمان می فرستد. طرح هایی برای ساخت بنای یادبود پیشنهاد شده و در حال اجرا است که هنوز نتیجه یی از آن منتشر نشده است. حادثه یازده سپتامبر در کمتر از دو ساعت روی داد و در آن سه هزار انسان بی گناه جان خود را از دست دادند.

   + محمد سرابی ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
    پيام ها ()

سالگرد اشغال ایران از سوی متفقین

همه افراد مرخص هستند

سالگرد اشغال ایران از سوی متفقین

 محمد سرابی

 

ارتش منظم اولین دستاورد نظام رضاخانی بود که نتوانست به اولین وظیفه خود یعنی دفاع در مقابل بیگانگان عمل کند. در جریان حمله نیروهای متفقین به ایران و حتی بدون درگیری مستقیم، ارتش رضاخانی کاملاً مضمحل شد و سربازان و فرماندهان هر کدام به سویی پراکنده شدند. شاید این ارتش موفق شده بود شورش های داخلی را با موفقیت سرکوب کند ولی در نبرد با ارتش های بزرگ جهان به جز اندکی مقاومت آن هم از سوی برخی افسران جوان واکنش دیگری از خود نشان نداد.


- - -


ساعت 4 نیمه شب سوم شهریور 1320 شهر تهران به آرامی در خواب فرورفته بود و شاید خواب پیروزی هیتلر و شکست استعمارگران پیر را می دید. پیشخدمت علی منصور نخست وزیر ایران او را بیدار کرد و خبر داد که سفیران شوروی و انگلیس منتظر او هستند. منصور خواب آلود به نزد آنها رفت و پیامی از دو سفیر گرفت که خواب از سر او و بقیه اعضای حکومت ایران بیرون کرد. ارتش های شوروی و انگلیس وارد خاک کشور شده بودند.

 

سوم شهریور با دستور ژنرال «بالدویل» فرمانده خاورمیانه ارتش انگلیس و ژنرال «کویدان» فرمانده نیروی مستقر در عراق، ستون های نظامی این کشور از بصره حرکت کرده و در ساحل اروندرود پیاده شدند. ناوگان مستقر در خلیج فارس به فرماندهی «رمزی گراهام» به کشتی های نیروی دریایی ایران حمله کرده که در نتیجه آن فرمانده این نیرو دریادار بایندر و 650 نفر از افسران و درجه داران کشته شدند. پنج کشتی تجاری آلمانی و سه کشتی تجاری ایتالیایی نیز مورد حمله قرار گرفتند که یکی از کشتی های آلمانی غرق شد و بقیه به تصرف انگلیسی ها درآمدند. ژنرال «اسلیم» انگلیسی نیز خود را برای حمله به مرز خسروی و حرکت به سمت کرمانشاه آماده می کرد. در همین روز سه ستون از نیروهای شوروی به فرماندهی ژنرال وسیلی نوویکف وارد ایران شدند.ستون اول از ارس عبور کرده از ماکو و خوی گذشته و خود را به ارومیه و تبریز رساند. ستون دوم از سمت آستارا حرکت کرده از کرانه دریای مازندران به سمت بندرانزلی و اردبیل پایین آمده و به طرف قزوین سرازیر شد . ستون سوم از بندر ترکمن وارد شده به سمت گرگان و مشهد مسیر خود را تغییر داده و استان های خراسان و سمنان را تصرف کرد.

 

- - -

 

اخبار هجوم ارتش های بیگانه برای دولتمردان خواب زده ایران قابل باور نبود. منصور همان ساعت به سعدآباد تلفن زد و جلسه فوق العاده هیات وزیران را اعلام کرد. خدمتکار رضاخان نیز با اصرار او شاه را بیدار کرد. با طلوع آفتاب از دو سفیر دعوت به عمل آمد و آنها همراه جواد عامری کفیل وزارت خارجه - که در آن زمان حساس فاقد وزیر بود- به دیدار رضاشاه رفتند. سفیران تنها یک توضیح داشتند و دلیل حمله را وجود اتباع آلمانی در ایران عنوان می کردند. رضاشاه نیز در جواب حیرت زده و عصبانی می گفت اگر مشکل اخراج آلمانی ها است به زودی انجام می شود و دلیلی برای حمله به ایران نیست. رضاشاه تعداد متخصصان آلمانی را 690 نفر و انگلیسی ها را 2600 نفر اعلام کرده بود. بعدها گفته شد آلمانی ها 1500 نفر بودند که دولت های متفق از مدت ها پیش به ایران بابت اخراج این گروه اخطار داده بودند. به هر صورت موضوع حضور این کارشناسان تنها بهانه کوچکی برای عملیات نظامی به شمار می آمد و در همان زمان 5 هزار کارشناس انگلیسی در ایران حضور داشتند و هیچ دولتی نیز متقاضی اخراج آنها نشده بود.

 

عصر روز 3 شهریور جلسه اضطراری مجلس شورای ملی تشکیل شد. رضاشاه به لشگرهای 1 و 2 تهران دستور داد از شهر خارج شوند و موضع دفاعی بگیرند. وی همچنین به رئیس جمهور امریکا تلگراف زد و از او کمک خواست. در متن تلگراف آمده است؛ «... برای تقویت اصول بین المللی و حفظ آزادی ملل با اقدامات موثر نوع دوستانه در رفع تجاوز روس و انگلیس به یک کشور بی طرف و صلح جو اقدام لازم را مبذول نمایید.» روزولت به این تلگراف پاسخی نداد. او یک ماه قبل و در ملاقات با چرچیل از طرح حمله به ایران مطلع شده و با آن کاملاً موافق بود.

 

روز 4 شهریور تبریز، اردبیل، رضائیه، خوی، اهر، میاندوآب، ماکو، بناب، مهاباد، رشت، حسن کیاره، میانه، اهواز، بندر پهلوی و قزوین بمباران شدند. لشگرهای تبریز، ارومیه، رشت، مشهد، اردبیل و گرگان نیز متلاشی شده، فرماندهان مسوولیت خود را ترک کرده و سربازان از پادگان ها فرار کردند. شهر تهران با خبر رسیدن قوای بیگانه تعطیل شده و گروهی از مردم به اطراف پناه بردند.

 

دولتمردان کاملاً سردرگم شده و قادر به تصمیم گیری نبودند. سرلشگر عزیزالله ضرغامی ستاد جنگ را در باشگاه افسران تشکیل داد و چهار دوره احتیاط از 1294 تا 1297 را به خدمت احضار کرد. در جلسه فوق العاده هیات وزیران رضاشاه قصد استعفا داشت ولی اعضای کابینه او را منصرف کردند. سپس علی منصور استعفا داد. رضاشاه نخست وزیری را به وزیر دادگستری مجید آهی سپرد ولی او از قبول مسوولیت خودداری و فروغی را پیشنهاد کرد. محمدعلی فروغی از سیاستمداران قدیمی و باتجربه بود. شش سال پیش و پس از ماجراهایی به او که برخلاف رسم آن سال ها ریش انبوهی داشت لقب «زن ریش دار» داده و وی را طرد کرده بودند. فروغی فوراً نخست وزیری را پذیرفت و در جلسه یی با رضاشاه و دیگر اعضای کابینه تصمیم به اعلام رسمی ترک مخاصمه گرفت. در این میان دو تن از اعضای کابینه به دستور رضاشاه سمت های خود را با یکدیگر تعویض کردند. علی سهیلی که وزیر کشور بود وزیر خارجه شد و عامری که سرپرست وزارت خارجه بود به وزارت کشور رفت.

 

روز ششم شهریور محمدعلی فروغی در خانه خود ملاقاتی رسمی با دو سفیر را ترتیب داد و یادداشت ترک مخاصمه از سوی ایران را به آنها ابلاغ کرد. در همین روز رضاشاه به سرپاس مختاری دستور داد مقدمات انتقال خانواده سلطنتی را به اصفهان فراهم کند. روز بعد هواپیماهای شوروی قزوین و همدان را بی هدف بمباران کردند. آتش سوزی پس از بمباران قزوین باعث وحشت زیادی شد. گروهی از نظامیان آذربایجان که در میاندوآب مستقر بودند و چیزی از ترک مخاصمه نمی دانستند، سعی کردند با تفنگ های خود در مقابل تانک ها مقاومت کنند. خانواده سلطنتی شامل دو زن، ده فرزند، عروس، نوه و دو داماد به همراه محمود جم وزیر دربار به اصفهان رفتند و شاه و ولیعهد در پایتخت باقی ماندند. روز هشتم شهریور 1320 ارتش رضاخانی عملکرد ماندگاری از خود نشان داد. هواپیماهای روسی مشغول پخش اعلامیه هایی بر روی تهران بودند که در آن به کارگران و دهقانان وعده زندگی بهتری داده می شد. خلبانان جوان فرودگاه قلعه مرغی اجازه پرواز و مقابله با هواپیماهای مهاجم را درخواست می کردند. فرمانده نیروی هوایی سرتیپ احمد خسروانی برای آرام کردن آنها به فرودگاه رفت ولی در میان سخنرانی او افسر جوانی به نام سروان وثیق شروع به اعتراض کرد، بقیه نیز از او حمایت کرده فرمانده کل را دستگیر کرده و پادگان را در اختیار گرفتند. سروان وثیق و استوار شوستری سوار بر هواپیماهای شکاری خود به جنگ هواپیماهای شوروی رفتند ولی پس از پرواز متوجه شدند که هواپیمایی دیده نمی شود و نیروهای روسی پس از ریختن اعلامیه ها آسمان شهر را ترک کرده اند. در روی زمین ستاد ارتش پادگان را محاصره کرده و پس از درگیری مختصری با آزاد کردن فرمانده کل کنترل پادگان را به دست گرفتند. تنها تاثیر این تحرکات شلیک بدون برنامه ضدهوایی ما بود که مردم تهران را با صدای خود وحشت زده کردند. خسروانی برکنار شد و بوذرجمهری فرمانده لشگر اول تهران با حفظ سمت خود مسوولیت نیروی هوایی را هم بر عهده گرفت.

 

وضعیت ارتش رضاخانی به همین جا ختم نشد بلکه روز هشتم شهریور مردم شاهد آوارگی سربازانی شدند که آنها را بدون آذوقه و امکانات از پادگان ها بیرون کرده بودند. دسته های بزرگ سربازان که باید در خط مقدم جنگ مشغول نبرد با قوای مهاجم باشند در شهر پراکنده شده بودند که بزرگترین گروه در خیابان سپه تجمع کرده بود. کسبه از ترس غارت شدن اجناس دکان های خود را تعطیل کردند. در روزهایی که لشگر بیگانگان در حال تصرف قدم به قدم کشور بود آواره شدن سربازان ارتش رضاخانی بدترین واکنش ممکن به شمار می آمد. البته این عمل یک تصمیم کاملاً کارشناسی شده معرفی شد زیرا شورای عالی نظام دستور مرخصی تمامی سربازان وظیفه را تصویب کرده و تصمیم به استخدام 30 هزار سرباز پیمانی با ماهی 35 هزار تومان حقوق گرفته بود، بسیاری از سربازان مرخص شده جایی برای رفتن نداشتند و باید شب را در خیابان می خوابیدند ولی مشکل اینجا بود که از ساعت 9 شب حکومت نظامی و قانون منع رفت و آمد اعلام شده بود.

 

- - -

 

فردا صبح رضاشاه همه را احضار کرد. سرلشگر احمد نخجوان، سرتیپ علی ریاضی، سرلشگر مرتضی یزدان پناه، سپهبد امیراحمد، سرلشگر بوذرجمهری و سرلشگر عزیزالله ضرغامی در حیاط کاخ سعدآباد مقابل شاه صف کشیدند تا در مورد این افتضاح غیرقابل جبران توضیح دهند. چند تن دیگر از نظامیان و اعضای دولت نیز شاهد ماجرا بودند. ضرغامی ابتدا گفت که دستور را تلفنی از خود شاه گرفته است و در این مکالمه رضاشاه اعلام کرده است که دولت فروغی پیشنهاد مرخص کردن افراد را می دهد. از آنجا که این توجیه قابل قبول نبود ضرغامی سپس مسوولیت را به گردن سرلشگر نخجوان وزیر جنگ و سرتیپ ریاضی رئیس اداره مهندسی ارتش انداخت. آن دو نفر هم زیر بار نرفتند. حتی از موافقت ولیعهد نیز صحبت شد. نظامیان بعد از این توضیحات اضافه کردند که برای ثابت کردن ترک مخاصمه افراد را مرخص کرده اند و علاوه بر آن برای اینکه کسی دست به آشوب نزند برای سربازان جدید حقوق معین شده است.

 

رضاشاه خسته از بی لیاقتی فرماندهانش و عصبانی از تعطیل شدن ارتشی که خود ساخته بود شروع به کتک زدن آنها می کند. کسی دخالت نمی کند و رضاشاه بین ضربات فریاد می زند؛ «نزدیک بود به خاطر این کار پسرم را بکشم.» بوذرجمهری فوراً می گوید؛ «قربان چرا والاحضرت را بکشید. این خائنان را بکشید.» ناگهان رضاخان شمشیر یکی از نظامیان را از غلافش بیرون می کشد. همه فرار می کنند ولی نخجوان و ریاضی با قسمت پهن شمشیر مورد ضرب و شتم قرار می گیرند. رضاخان می گوید؛ «موزر من را از اتومبیل بیاورید.» پیشخدمت برای آوردن اسلحه کمری به سمت خودرو می دود ولی دیگران از ترس اینکه همگی کشته شوند مانع او می شوند. پس از مدتی رضاخان با کتک زدن و کندن سردوشی های نظامیان آرام می شود و دستور زندانی شدن نخجوان و ریاضی را صادر می کند.

 

روز بعد رادیو لندن خبر می دهد که جمعی از افسران ارتش ایران بدون محاکمه اخراج و زندانی شده اند. رضاشاه نیز فوراً روز 25 شهریور را برای محاکمه نظامی آنها تعیین می کند و سرلشگر محمد نخجوان معروف به امیر موثق (که نسبتی با احمد نخجوان ندارد) وزارت جنگ را برعهده می گیرد. روز دهم شهریور در حالی که سربازان در شهر و گروهی از مردم در حال فرار در جاده های اطراف پراکنده بودند جلسه هیات دولت در خانه فروغی برگزار شد و او که بیمار بود جلسه را از روی تختخواب اداره می کرد. امیر موثق موضوع سربازان را در جلسه مطرح کرد و خبر داد که گروه هایی از آنان در جاده های شهرری، قم، کرج و ورامین در حال حرکت هستند. این افراد مدتی بود که آذوقه دریافت نکرده اند و هدفی هم برای حرکت خود نداشتند. بعضی از سربازانی که از روستاها به خدمت گرفته شده بودند حتی راه بازگشت به روستای خود را نمی دانستند. سرانجام دولت کامیون هایی با بار نان و تانکرهای حمل آب آتش نشانی را به محل تجمع سربازان فرستاد تا حداقل گرسنگی و تشنگی آنها رفع شود.

 

روز 25 شهریور که برای محاکمه افسران بازداشتی معین شده بود، رضاخان از پادشاهی خلع شده و به عنوان اسیر جنگی متفقین از کشور اخراج شد و در نتیجه هیچ دادگاهی برگزار نشد. مرخصی های سربازان نیز پس از مدتی لغو شد و این زمانی بود که نظامیان بیگانه در تهران مشغول رژه رفتن بودند.

 

ماجرای تعطیل کردن ارتش رضاخانی آن هم در زمان حمله سراسری دشمن هنوز هم در تاریخ معاصر به عنوان نمونه یی از بی انضباطی و تصمیمات خودسرانه باقی مانده است. با بر هم خوردن محاکمه نظامیان هدف آنها از این دستور مشخص نشد. شاید فرماندهان می خواستند مساله فرار بعضی از سربازان را با مرخص کردن همه آنها مخفی کنند. شاید آنقدر ترسیده بودند که پیغام تلفنی را اشتباه تعبیر کردند. شاید هم موضوع خیانت و تبانی با بیگانگان در میان بود.

 

- - -

 

40 سال بعد علی حاتمی کارگردان مجموعه تلویزیونی هزاردستان صحنه مرخص کردن سربازان وظیفه را به تصویر کشید. نکته غیرمنتظره در این واقعه تاریخی این است که در تمام مدتی که سربازها بدون آب و غذا و پول در خیابان ها گشت می زدند، هیچ گزارشی از ناآرامی، دزدی، غارت مغازه ها یا ایجاد مزاحمت از سوی آنها ثبت نشده است. در حالی که با توجه به جمعیت زیاد خود حداقل برای تامین خوراک خود می توانستند به زور متوسل شوند. در اثر علی حاتمی جوانان کم سن و سالی را می بینیم که در لباس خاکی رنگ به آرامی در خیابان راه می روند و از مردم صدقه می گیرند. جوانانی با ظاهر ساده که با زور به «اجباری» رفته اند و در هنگام جنگ بیکار و بی هدف به حال خود رها شده اند.

 

۱۵/۶/۸۶ رویداد ویژه نامه تحلیل خبر روزنامه اعتماد

   + محمد سرابی ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
    پيام ها ()

انقلاب فرانسه

انقلاب فرانسه

انقلاب گیوتین

محمد سرابی

 

پنج سال پس از انقلاب کبیر فرانسه و بعد از یک دوره وحشت «روبسپیر» از فرماندهان بزرگ این انقلاب به دست دوستانش اعدام شد. 28 جولای روز اعدام وی به نام روز ترمیدور خوانده شد. اکنون نیز در فرهنگ سیاسی جهان دوران ترمیدور به دورانی گفته می شود که در پی هر انقلاب بزرگ پدید می آید و در طی آن انقلابیون به حذف یکدیگر از راه های مختلف می پردازند ولی چگونه مبارزانی که در کنار یکدیگر می جنگند پس از پیروزی دست به کشتن هم خواهند زد؟


رانسه قرن 18 با 26 میلیون نفر جمعیت از سه طبقه مجزا تشکیل شده بود؛ اشراف، کلیسا و مردم عادی.

 

طبقه اشراف حدود 300 هزار نفر جمعیت داشتند و صاحب مشاغل و عناوین عالی بودند. البته اشراف اصیل که به خانواده های قدیمی نسب می بردند بیش از چند هزار نفر جمعیت نداشتند که اغلب ساکن پاریس یا دربار ورسای بودند. اینان توسط دانش روز آن زمان «شجره شناسی» و از طرف پادشاه تایید شده و بالاترین درآمد را در اختیار داشتند که قسمتی از آن به صورت مستمری از خزانه پرداخت می شد. دیگر اشراف که می توان از آنها به نام «نجبا» یاد کرد القاب خود را به روش های مختلف از نظام سلطنتی خریداری کرده و با درآمدی از املاک اجدادی، خدمت در درجات بالای ارتش و تجارت عمده زندگی را می گذراندند. رسوم فئودالی در این طبق استمرار داشت. آنان قصرهایی در املاک خود ساخته و صاحب دارایی رعایا، سهمی از محصول سالیانه، مجوز شکار و بهره برداری از منابع طبیعی و حق قضاوت در محدوده خود بودند. اشراف به دلیل تحصیلات و آشنایی با علوم روز، قرار گرفتن در جریان اقدامات استعماری فرانسه قرن 18 که به سراسر جهان دست اندازی می کرد و همین طور تفاوت هایی در سطح درآمد از طبقات بسیار پرتحرک آن روز به شمار می آمد.

 

مردم عادی 98 درصد جمعیت را تشکیل می دادند. این طبقه خود از دو سطح ساخته شده بودند. شهرنشینان که شامل بازرگانان، بانکداران اولیه، صاحبان صنایع خرد و مشاغل مشابه می شود و سطح آخر شامل کشاورزان، کارگران و کسانی که در عمق فقر نه به فکر انقلاب بودند و نه حضوری در آن داشتند.

 

از سال 1788 مشکلات اقتصادی و کمبود مواد غذایی آغاز شد. قیمت گندم 50 درصد افزایش یافت. مدتی قبل دولت فرانسه بودجه خود را برای کمک به استقلال طلبان امریکا و در جنگ با رقیب قدیمی خود دولت انگلیس از دست داده بود. این هزینه بدون اینکه سود قابل توجهی داشته باشد خزانه را خالی کرد. لویی شانزدهم تلاش کرد که مخارج را از طریق افزایش مالیات اشراف جبران کند. ولی اشراف که صاحب گروه ها و انجمن های بسیار بودند حاضر به ترک منافع خود نشدند. با افزایش سطح کشمکش ها تصمیم گرفته شد که این مشکل از راه ایجاد مجلس طبقاتی حل شود. این مجلس تاریخچه یی در قرن 14 داشت و از نمایندگان سه طبقه اجتماع تشکیل می شد که هر گروه از نمایندگان مجموعاً یک حق رای در آن داشتند. لویی با انگیزه تضعیف طبقات بالا به نمایندگان مردمی دو حق رای عطا کرد و مجلس در سال 1789 تشکیل شد. از 1139 نماینده آن 291 نفر از کلیسا، 270 نفر از اشراف و 578 نفر از مردم عادی بودند. علاوه بر اینکه تعدادی از نمایندگان کلیسا از جمله کشیشان عادی و برخی از نمایندگان اشراف صاحب افکاری متفاوت با روحیه سنتی طبقه خود بودند. مجلس تشکیل شد ولی به علت نداشتن تجربیات قبلی مرتباً به مشکل برخورد می کرد. بی اعتنایی طبقات بالا به نمایندگان مردم تا جایی پیش رفت که از ورود آنها به ساختمان اصلی ممانعت کردند. نمایندگان مردم که اغلب از سطوح بالای طبقه خود بودند و با روحیه اشرافی آشنایی داشتند به مقاومت در برابر این برخورد ادامه دادند و مساله از موضوع بودجه و مالیات به نوعی مخاصمه منحرف شد. به دستور لویی چند هنگ نظامی در پاریس موضع گرفتند و فضای حکومت نظامی ایجاد شد. این امر باعث افزایش تشنج عمومی شد زیرا برخی از این سربازان آلمانی یا سوئیسی بودند که احتمال می رفت به مردم حمله کنند. شایعه تیراندازی سربازان آلمانی به سوی فرانسویان کافی بود که مردم برای دفاع از خود به اسلحه خانه یی حمله کرده و تفنگ های بدون باروت به دست آورند. قلعه «باستیل» با 7 زندانی و 110 نگهبان انبار باروت بود. جمعیت به سوی قلعه حرکت کرد و انقلاب با فتح باستیل جرقه خورد.

 

بررسی ابعاد انقلاب فرانسه از حجم کتاب ها و کتابخانه ها بیشتر است. گروه های متعددی در طول سال های اولیه آن نقش داشتند مانند طرفداران سلطنت مشروط طیف میرابو از اشراف و طیف لافایت فرمانده نیروهای مسلح. گروه ژاکوبن ها شامل نیروهایی چون پتی بون و روبسپیر بودند. گروه چپ کوردلیه با اعضایی مانند دانتون و دمولن. اگرچه از اختیارات پادشاه اندکی کاسته شد ولی روش مرزی برای اداره کشور به دست نیامد. القاب اشرافی لغو شد. املاک کلسیا به مزایده گذاشته شد و روحانیون در شمار کارمندان دولتی درآمدند. پاپ تشکیلات جدید را محکوم کرد. لویی تصمیم به فرار گرفت ولی شناخته، بازگردانده و زندانی شد. هر گروه انقلابی برای خود دارای گارد مسلح بود که زد و خوردهایی را باعث می شد. لافایت با افرادش به تجمع گروه جمهوریخواه کوردلیه حمله کرد. دانتون گریخت و بقیه پنهان شدند. مدتی به تنظیم قانون اساسی گذشت. در قانون جدید پادشاه قدرت خود را از اراده فرانسویان دریافت کرده بود. لویی به رغم میل خود قانون اساسی را تایید کرد. در مرزهای اتریش ناآرامی هایی اتفاق می افتاد و ملکه ماری آنتوانت که نسب اتریشی داشت امیدوار بود با جنگ وضعیت به شکل قبلی خود برگردد. در سال 1792 به اتریش اعلان جنگ داده شد. سربازان فرانسه در اولین جنگ شکست خورده و فرار کردند. لویی با انحلال گارد شخصی خود موافقت نکرد و دست به وتو تعدادی از مصوبات مجلس زد. فرمانده کل ارتش اتریش - پروس در 25 ژوئیه اعلامیه یی منتشر کرد که اگر به خانواده سلطنتی اهانتی شود مردم پاریس را قتل عام خواهند کرد. در 10 اوت مردم به قصر لویی حمله کردند که هزار نفر کشته داشت. نیروهای اتریش و پروس وارد آلمان شدند. لافایت اولین انقلابی بدعاقبت بود که به دست اتریشی ها زندانی و از طرف فرانسویان، خائن نامیده شد. برای حل مشکلات کشور از 2 سپتامبر گیوتین ها شروع به کار کردند. از حدود 1400 نفر اعدامی در چهار روز سه چهارم زندانیان عادی و بقیه اشراف و اهالی کلیسا بودند. پس از قتل عام انتخابات عمومی برگزار شد و روبسپیر در آن از همه جلو افتاد. گروه او در مجلس تمایل به اعدام لویی داشتند. در جریان بحث ها مدارکی از گاوصندوق مخفی قصر به دست آمد که نشانه ارتباط دربار با ضدانقلابیون و پادشاهان اروپایی بود. سرانجام حکم اعدام پادشاه در دادگاهی با حضور وکلای مدافع تعیین شد. 21 ژانویه 1793 لویی شانزدهم با گیوتین گردن زده شد. در حالی که مخارج جنگ و بحران مالی باعث شورش مردم گرسنه شده بود.

 

در برابر این وضعیت آشوب زده روبسپیر یک راه حل ساده ارائه داد؛ او اعتقاد داشت نسبت به خائنان بیش از حد گذشت نشان داده شده است. او بر اساس قانون 17 سپتامبر 1793 هر کسی که وفاداری خود را کاملاً به اثبات نرسانده بود، مستحق مرگ معرفی کرد.

 

اعدام ها دوباره آغاز شدند و گروه بسیاری از انقلابیون سابق در حالی که سرود انقلابی «مارسیز» را می خواندند کشته شدند. اهانت به اشیای مقدس و حمله به کلیساها این آشوب را همراهی می کرد. انقلابیون حتی تقویم را تغییر داده و تقویم جمهوری با ماه های متفاوتی را جایگزین آن کردند. فهرست اعدامیان سرانجام به دانتون رسید و او در هنگام رفتن به سوی گیوتین در مقابل خانه روبسپیر فریاد زد؛«تو هم به دنبال من خواهی آمد».

 

در ژوئن 1794 تنها روبسپیر باقی مانده بود که جشن هایی را در ستایش نظم نوین خود برگزار می کرد. او از 10 ژوئن سلسله اعدام های دیگری را آغاز کرد که دوستانش را هم وحشت زده و منزجر ساخت. این اقدامات باعث اختلافاتی بین افراد باقی مانده شد. سرانجام روبسپیر در 26 ژوئیه در مجلس حاضر شد تا درباره موج آدم کشی ها توضیح بدهد.

 

مجلس در همان جلسه به بازداشت او و چند تن از اطرافیانش رای داد. روبسپیر در شهرداری پاریس سنگر گرفت و در جریان یک درگیری مجروح و دستگیر شد. 22 نفر در فهرست اعدام قرار گرفتند. در غروب 28 ژوئیه 1794 برابر روز نهم ماه «ترمیدور» سال دوم جمهوری از تقویم جدید فرانسه سر روبسپیر توسط گیوتین از بدن جدا شد. او که در هنگام مرگ مسن ترین فرد از گروه اعدامیان بود 36 سال داشت.

 

بعضی از مردم وقتی از ظلم یا محرومیتی سرخورده می شوند آرزو می کنند به قدرتی دست یابند تا عاملان این بی عدالتی ها را اعدام کنند. تاریخ یکی از این نمونه آرزوها و نتایج آن را در جریان انقلاب فرانسه ثبت کرده است. فرانسه از سال 1789 تا 1914 درگیر کشمکش های مختلف بود که حکومت کشور را دائماً از پادشاهی به جمهوری و برعکس تغییر می داد. پس از انقلاب مدتی ناپلئون، مدتی جمهوری، مدتی لویی هجدهم و... قدرت را به دست گرفتند. مجموعاً سه بار قانون اساسی از نو نوشته شد و دوره های طولانی در قحطی و جنگ و نبردهای خونین برقرار شد تا سرانجام فرانسه کنونی از خرابه های جنگ دوم جهانی ساخته شد. در لایه های عمیق این مهد دموکراسی و آزادی انبوهی از سرهای بریده دفن شده است.

 

منابع؛

 

- مروری بر تاریخ انقلاب فرانسه - ایرج پزشک زاد

 

- تاریخ جامع کشور فرانسه - دانیل ریور - فصل 14

 

- تاریخ تمدن و فرهنگ جهان - راس ئی دان - فصل 22

 

- تاریخ تمدن ویل دورانت - جلد 10 روسو و انقلاب

 

اعتماد 16 تیر 86

   + محمد سرابی ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦
    پيام ها ()

53 نفر

پرونده 53 نفر، بزرگترین دستگیری سیاسی دوران رضاخان

محمد سرابی


53 نفر زندانی کمونیست دوران رضاشاه در واقع 48 نفر بودند که 18 نفر از آنها نیز هیچ آینده سیاسی مشخصی پیدا نکرده و محو شدند. در میان 30 نفر باقیمانده هم عناصر کم اهمیتی وجود داشتند ولی در بین بازداشت ها و جست وجوهای پلیس امنیتی که گاهی هم به خطا می رفت «پرونده53 نفر» بزرگ ترین دستگیری سیاسی زمان خود بود. زیرا حزب توده به عنوان مهمترین و قدرتمندترین حزب دهه های بعد به دست همین افراد ساخته شد.


«تقی ارانی» پدر معنوی حزب توده و سرشناس ترین بازداشت شده بود. او در سال 1281 و در شهر تبریز به دنیا آمد، از دارالفنون دیپلم گرفت و با هزینه شخصی برای تحصیل به آلمان رفت که موفق شد در شهر برلین تحصیلات خود را تا درجه دکترای فیزیک و شیمی ادامه دهد. در این سال ها دانشجویان مقیم اروپا تحت تاثیر فضای فکری این قاره (دهه1930) با تفکراتی چون مارکسیسم و بحث های مجاوران آشنا می شدند. ارانی در اروپا به حلقه دوستانی چون ایرج اسکندری و مرتضی علوی وارد شد و به نوشتن در مجله پیکار چاپ اروپا پرداخت. مقالات ارانی که بعد از ورود به ایران در ماهنامه دنیا و با امضای احمد قاضی به چاپ می رسید، بیشتر محتوای علمی و پژوهشگری دارد. او در تلاش بود تا مفاهیم سوسیالیسم مدرن را از منابع مطالعاتی و نه از راه تبلیغات وابسته به شوروی به دست بیاورد. وی بنا به مشی ایدئولوژیک خود نوشته هایی نیز درباره ارتباط علوم تجربی چون شیمی، زیست شناسی و فیزیک با مبانی مارکسیسم دارد. تفکری که تا سال ها بعد ادامه داشت و توسط گروه های بعدی دنبال می شد. به طور کلی تقی ارانی از جمله متفکران مارکسیست ایران محسوب می شود که اندیشه های خود را از راه مطالعه و نه در مسیر تبلیغات قرارگرفتن به دست آورده بود و به همین دلیل نظریات متفاوت و جدیدی را عرضه می کرد. او در1314 به ایران برگشت و مشغول تدریس فیزیک در دانشگاه شد.

 

ارانی با توصیه کمونیست های آلمانی در شهر قزوین با شخصی به نام امیرخان تماس گرفت و از آن طریق به مجموعه یی از مارکسیست های ایرانی که فعالیت های محدود و پنهانی انجام می دادند متصل شد. نام اصلی این شخص عبدالصمد کامبخش بود. کامبخش - متولد1283 قزوین- در مسکو تحصیل کرده بود و در آنجا به عضویت حزب کمونیست شوروی و تشکیلات هماهنگ کننده کمینترن درآمد. وی پس از بازگشت به ایران عضو کادر نیروی هوایی تازه تاسیس و از طرف ارتش مجدداً به شوروی اعزام شد. در بازگشت اداره اطلاعاتی ارتش موسوم به «رکن2» به ارتباطات او پی برد و کامبخش دستگیر و محکوم به اعدام شد. اما از آنجا که رابطه سیاسی ایران با شوروی در آن مقطع حساسیت خاصی داشت و امکان آسیب دیدن آن می رفت کامبخش آزاد شد. احتمالاً عوامل دیگری هم در آزادی او دخالت داشتند ولی او آزادی خود را نتیجه نفوذ و حمایت اتحاد جماهیر شوروی دانست. از آنجا که از سال 1310 و برخورد شدید حکومتی تلاش برای گسترش سوسیالیسم به خطر افتاده بود کامبخش بعد از سفر دیگری به شوروی تشکیلاتی مخفی را سازماندهی کرد که ابتدا در قزوین و بعد در تهران به کار پرداخت. او که آموزش هوانوردی دیده بود در این زمان به کار در شرکت اتوبوس های شهری تهران پرداخت.ارانی با کامبخش و دیگر فعالان مارکسیسم در ایران ارتباط برقرار کرد و سرانجام در اردیبهشت 1315 در منزل خود جلسه یی با حضور رضا روستا، علی شبرنگ و رضا ابراهیم زاده تشکیل داد که در آن حاضران تصمیم به ایجاد حزب کمونیست مخفی گرفتند. در جلسه بعدی اعضای کمیته مرکزی و کمیته تفتیش هم تعیین شدند که در میان آنها نام پیشه وری و دانشیان هم دیده می شود. البته حزب به این سرعت تشکیل نشد و مقدمات ایجاد آن آنقدر به تاخیر افتاد که همه دستگیر شدند. محمود بقراطی و علی صادقپور دو نفری بودند که برای تحصیل در «دانشگاه کمونیستی شرق» به مسکو رفتند. این دانشگاه که برای تربیت نیروهای خارجی آماده شده بود پس از مدتی منحل شد و دو دانشجوی فوق قصد داشتند به ایران برگردند. «محمد شورشیان» که وظیفه نقل و انتقال آنها را بر عهده داشت در باکو با دانشجویان همراه شد. او سه دست لباس نظامی شوروی را با این استدلال تهیه کرده بود که بتوانند با پوشیدن آنها تا مرز پیش بروند. ولی به دلیل اینکه پس از عبور از مرز هم لباس ها را همچنان به تن داشتند ژاندارم های یک روستا آن سه را دستگیر کرده و در اتاقی زندانی می کنند. آنها موفق می شوند با رشوه دادن به نگهبان فرار کنند ولی تمامی مدارک خود را جا می گذارند که در نتیجه شهربانی به نام و هویت آنها پی می برد. شورشیان به دورترین نقطه ممکن یعنی آبادان و نزد «شاندرمنی» از دیگر اعضای گروه می گریزد. در آبادان وی سرگرم فعالیت فرهنگی می شود. این فعالیت فرهنگی شامل تشکیل گروه تئاتر بود و روی اعلان اولین نمایش آن نوشته شده بود «شاهکاری هنری به کارگردانی محمد شورشیان». بدیهی است که با چنین شاهکاری بلافاصله «شورشیان» دستگیر شده و حتی به شب اول نمایش هم نمی رسد. او که بسیار هیجان زده شده بود اعلام می کند اطلاعات مهمی دارد که در حد اعتراف به پلیس آبادان نیست. پلیس او را به تهران منتقل کرده و «شورشیان» اعلام می کند که عضو «حزب کمونیست نیرومند ایران» است. او در 13 برگ اعتراف نامه تمامی کسانی که می شناخت را معرفی می کند. ارانی، الموتی، بهرامی، آذری، ... و شخص مرموزی که ظاهراً با نام مستعار «تنبورک» شناخته می شد. روز 16 اردیبهشت 1316 این چهار نفر به دام می افتند و شهربانی به جست وجو ادامه می دهد. سه روز بعد عبدالصمد کامبخش که نفر پنجم بود به کمک سوابقش دستگیر می شود. بلافاصله پس از او در 21 اردیبهشت تعداد دستگیرشدگان به 40 نفر و در23 اردیبهشت به 53 نفر می رسد. اتهام آنها تشکیل سازمان اشتراکی مخفی، انتشار بیانیه روز کارگر، به راه انداختن اعتصاب در دانشکده فنی و کارخانه نساجی اصفهان و مهمتر از همه ترجمه رساله های الحادی (کاپیتال مارکس و مانیفست کمونیست) بود. بار اولی بود که این همه متهم دستگیر می شدند و چند بازجوی شهربانی به صورت شبانه روزی مشغول اعتراف گرفتن و پرونده ساختن بودند. اتهامات از خواندن کتاب های کمونیستی شروع می شد و به تشکیل حزب کمونیستی می رسید.در این میان بعضی ها کاملاً اشتباه دستگیر شده بودند. مثلاً کامبخش از شخصی به نام سجادی در دانشکده پزشکی نام برد که نام کوچک او را نمی دانست. ماموران هم به دانشکده رفتند و هر کس که فامیل سجادی داشت دستگیر کردند. مجتبی سجادی که فرد مورد نظر بود بازداشت شد. مرتضی سجادی نفر بعد بود که پس از دستگیری از او پرسیدند آیا ارانی را می شناسد یا نه. او در سال های قبل شاگرد کلاس فیزیک ارانی بود و به همین دلیل متهم به ارتباط با او و در نتیجه صاحب پرونده شد. نفر سوم به نام حسن سجادی از کمونیسم چیزی نمی دانست ولی پلیس در میان نامه هایی که او به برادرش نوشته بود جمله یی به این مضمون پیدا کرد «مردم اصفهان چندان متمدن نیستند». افسران اطلاعاتی این جمله را رمزگشایی کرده و این طور تفسیر کردند که مقصود از متمدن نبودن نداشتن آمادگی برای تشکیل حزب است، رضا رادمنش که از کمونیست های «گروه رنتیست ها» بود در این میان ماجرای دیگری دارد. او در اسفند 1315 دستگیر شده بود و در زندان نظامی با محاسبه اینکه گروه 53 نفر از طریق دادگستری محاکمه شده و تبرئه خواهند شد پرونده اش را با تلاش بسیار از میان گروه رنتیست ها به 53 نفر منتقل کرد. پرونده رنتیست ها پس از مدتی پاسکاری بین شهربانی و دادگستری با رای تبرئه مواجه شده و همه آنها آزاد می شوند اما رادمنش در کنار53 نفر در زندان می ماند،

 

در دوران حبس همه همدیگر را به خیانت متهم می کنند. کامبخش که بلافاصله پس از او دستگیری گسترده اتفاق افتاد، بیشتر از همه در معرض اتهام بود. مدتی پیش از برگزاری دادگاه متن اعترافات گروه53 نفر را برای تمام اعضای گروه قرائت می کنند در اینجا مشخص می شود که «شورشیان» 6-5 نفر و کامبخش بقیه را لو داده اند در حالی که ارانی بیشتر از بقیه مقاومت نشان داده است (شکنجه شدیدی در کار نبود) انورخامه یی که خود جزء این گروه بود ماجرای دستگیری و حوادث زندان را به تفصیل ذکر کرده و می نویسد؛ «در یک تشکیلات مخفی رابطه ها باید مخفیانه باشد در حالی که در 53 نفر همه همدیگر را می شناختیم. مثلاً من خودم 27 نفر را دقیقاً می شناختم و کسی مثل شورشیان که کارش قاچاق آدم در مرز شوروی بود 6 نفر از اعضای شورای مرکزی را می شناخت.»سرانجام از میان گروه 53 نفر (که 5 نفرشان آزاد شده بودند) سه نفر به تبعید، ده نفر به حبس های 2 تا 4 سال، هفت نفر به 5 سال، هشت نفر به 6 تا8 سال، و ده نفر به حبس 10 سال محکوم شدند. در این 48 نفر زندانی 13 دانشجو، 12 کارمند، 4 استاد دانشگاه، 3 پزشک، 3 دبیر دبیرستان و 2 وکیل حضور داشتند که سطح تحصیلات دستگیرشدگان را به نسبت پرونده های قبلی بالا می برد. پس از عزل رضاخان، محمدرضا تلاش کرد چهره یی بر خلاف پدر خود به نمایش بگذارد و فضای سیاسی باز ایجاد کند. او که تازه به تاج وتخت رسیده بود فرمان عفو عمومی صادر کرد. بر اساس این فرمان زندانیان سیاسی به طور کامل و زندانیان عمومی تا یک چهارم دوران حبس خود عفو می شدند. 53 نفر باز هم بدشانسی آوردند و به دلیل محاکمه در دادگستری در زمره مجرمان عادی قرار گرفتند. 28 شهریور 1320 اسکندری، رادمنش و یزدی که سه چهارم زندان خود را گذرانده بودند و چند ماه بعد انورخامه یی و تعدادی دیگر آزاد شدند و کمتر از یک سال بعد لایحه یی تصویب شد که بر اساس آن تمامی کسانی که به استناد قانون علیه سلطنت اقدام کرده اند اساساً بی گناه بوده و بلکه اساس محکومیت آنان منتفی است. به این صورت بقیه 53 نفر باقی مانده هم آزاد شدند. ارانی آنقدر زنده نماند که روز آزادی را ببیند. او در سال 1319 بر اثر بیماری تیفوس و عدم رسیدگی لازم در زندان درگذشت. نظام دیکتاتوری چندان هم بی میل نبود که این مغز متفکر بدون جنجال حذف شود. 53 نفر به محض آزادی فعالیت های خود را آغاز کرده و حزب توده در کمتر از 5 سال بسیار گسترش یافت. در عکسی که از تظاهرات روز کارگر سال1325 گرفته شده است راهپیمایان تصاویر مارکس، انگلس، سلیمان اسکندری و دکتر تقی ارانی را به دست گرفته اند. حزب توده پس از کش وقوس فراوان در تنش هایی چون نهضت ملی کردن صنعت نفت اعترافات سال 42 و بالاخره تحولات منتهی به سقوط سلطنت، سرانجام پس از انقلاب اسلامی منحل اعلام شد. انورخامه یی با 90 سال سن هنوز زنده است. او پس از انقلاب خاطرات خود را منتشر کرد و در آن با قلمی جذاب و طنزآمیز تمام جزئیات ماجراهایی که در آنها حضور داشته است را شرح داد. در بیست و هشتمین سالگرد انقلاب اسلامی گزارش کوتاهی در تلویزیون ایران پخش شد که چند جمله از گفت وگوی خبرنگار جوانی را با این تنها بازمانده 53 نفر نشان می داد.

 

منابع؛

 

- «53 نفر»، انور خامه یی، چاپ 1362

 

- «تاریخ 57 ساله ایران در عصر پهلوی»، خسرو معتضد، فصول 8 و 9

 

- «ایران بین دو انقلاب»، پروانه ابراهیمیان، فصل رضاشاه

 

- «تاریخ 20 ساله ایران»، حسین مکی، جلد 6

 

- «روزشمار تاریخ ایران»، باقر عاقلی، سال1316

 

 

 

اعتماد22 اردیبهشت 86

   + محمد سرابی ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦
    پيام ها ()

عملیات طبس

ا

پنج ماه بحرانی


محمد سرابی


 پنج ماه پس از اشغال سفارت دولت امریکا در تهران و در اول اردیبهشت ماه سال 1359 عجیب ترین واکنش برای آزاد کردن گروگان ها به انجام رسید. عملیات چریکی در عمق خاک ایران آن هم در دورانی که شوروی افغانستان را اشغال کرده بود و جنگ سرد ابرقدرت ها در یکی از نقاط اوج خود قرار داشت. پس از شکست این عملیات نیز کشورهای عضو پیمان ورشو به سرعت تهاجم امریکا به ایران را محکوم کردند.

 

به راستی در آن 5 ماه چه حوادث و جریان هایی امریکا را به انتخاب گزینه نظامی - در مجاورت مرزهای ابرقدرت رقیب - رساند و نقش مناسبات دوران جنگ سرد در این تصمیم چه بود.


با گذشت سه هفته از گروگانگیری 21 وزیر خارجه عضو شورای اروپا خواستار آزادی بی درنگ گروگان ها شدند و چین با لحنی آرام تر اعلام کرد که با توجه به شرایط دشوار کنونی خواستار آزادی گروگان های امریکایی است. در این میان جالب ترین واکنش از آن آندره گرومیکو وزیر خارجه شوروی بود «اتحاد جماهیر شوروی در برابر حمله نظامی امریکا به ایران واکنش شدید نشان خواهد داد.»1 شوروی با پیش بینی اقدام نظامی ترجیح داد از همان ابتدا موضع خود را مشخص کند. در این مقطع امریکا تلاش می کرد تا با طرح موضوع در شورای امنیت حمایت بین المللی را به برخورد با ایران جلب کند ولی برای ایران آن روز شورای امنیت و نهادهای بین المللی اهمیت چندانی نداشت. ابوالحسن بنی صدر سرپرست وزارت امور خارجه در مصاحبه یی گفت؛ «اگر شورای امنیت به ترتیبی که ما خواسته بودیم تشکیل نشود دلیلی ندارد که در آن شرکت کنیم.»2 کورت والدهایم دبیرکل سازمان ملل متحد که برای حل مساله به ایران سفر کرده بود بدون هیچ دستاوردی به محل کار خود برگشت. کسی در ایران به حرف های او توجهی نکرده بود و والدهایم در مصاحبه یی گفت؛ در ایران آنقدر نسبت به سازمان ملل سوءتفاهم وجود دارد که نمی دانستم کسانی که به نگهبانی ام گماشته شده اند مامور حفاظت از من هستند یا حمله کردن به من.»3 ژیسکاردستن رئیس جمهور فرانسه اعلام کرد به دلیل حمله شوروی به افغانستان و مناقشه ایران و امریکا بعید نیست جنگ جهانی سوم از خاورمیانه شروع شود. نیروهای شوروی افغانستان را در اختیار خود داشتند به همین سبب کشورهای غیرمتعهد قطعنامه یی را به شورای امنیت ارائه کردند. این قطعنامه که با احتیاط و بدون نام بردن از شوروی نوشته شده بود تقاضا داشت نیروهای خارجی خاک افغانستان را ترک کنند. شوروی قطعنامه را وتو کرد. پس از این اعلام قدرت، امریکا قطعنامه یی برای تحریم اقتصادی ایران تنظیم کرده و به شورای امنیت ارائه کرد تا از این راه اقتصاد ایران را بیشتر از آنچه که بود در تنگنا قرار دهد. در جلسه شورای امنیت امریکا، انگلیس، فرانسه، پرتغال، جامائیکا، نروژ، زامبیا، تونس، نیجریه و فیلیپین به آن رای مثبت دادند، چین از رای دادن خودداری کرده و دلیل آن را مبهم بودن سرنوشت گروگان ها اعلام کرد. بنگلادش و مکزیک رای ممتنع دادند، آلمان شرقی رای منفی داد و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی باز هم قطعنامه را وتو کرد.4

 

ایالات متحده در بحران چندجانبه عجیبی قرار داشت. از طرفی اشغال سفارتخانه آن در کشوری که روزی نزدیک ترین متحد امریکا به شمار می آمد آن هم به دست جوانان غیرنظامی ضربه آشکاری محسوب می شد که نیازمند پاسخ بود و از طرف دیگر امکان مذاکره با اشغال کنندگان وجود نداشت زیرا در فضای پرشور و هیجان آن عصر امکان داشت هر گونه مذاکره یی به سازش یا هر فعالیت دیپلماتیک به جاسوسی و خیانت تعبیر شود. اقدام نظامی نیز به دلیل تهدیدهای علنی و غیرعلنی شوروی امکان پذیر نبود.

 

چند روز پس از وتو کردن قطعنامه تحریم ایران روزنامه پراودا ارگان حزب کمونیست در سرمقاله خود نوشت؛ با پیشنهاد قطعنامه تحریم اقتصادی ایران به شورای امنیت بحران کنونی به سراسر خاورمیانه گسترش می یابد. همان روز ایتارتاس خبرگزاری رسمی شوروی در تحلیلی به واشنگتن اخطار کرد که سیاست تحریک یا محاصره نظامی دریایی ایران به بهانه آزادی گروگان ها اشتباه خطرناکی برای صلح و امنیت بین المللی خواهد بود.

 

بهمن ماه 58 در اولین انتخابات ریاست جمهوری ایران بنی صدر از رقبا پیشی گرفت و پس از پایان گرفتن تب و تاب انتخابات صادق قطب زاده که سرپرستی وزارت خارجه را بر عهده داشت در مصاحبه یی کانادا را به جاسوسی متهم کرد زیرا دولت ایران را در جریان پناهندگی و فرار 6 امریکایی قرار نداده بود.5 روشن شد که در زمان حمله به سفارتخانه 6 نفر شامل 5 کارمند و یک بازرگان امریکایی در میان آشوب موفق شدند به سفارت کانادا بگریزند. سفارت کانادا از بیم اینکه مورد حمله قرار نگیرد آنها را مخفی کرد و پس از مدتی در بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری با تهیه گذرنامه کانادایی این 6 نفر را از ایران فراری داد.

 

اواخر بهمن ماه و با شدت گرفتن جنگ در افغانستان هارولد براون وزیر دفاع امریکا گفت اگر روس ها در افغانستان پیروز شوند وسوسه خواهند شد که به پیشروی خود تا خلیج فارس ادامه بدهند. در این زمان نیروهای روسیه در خاورمیانه به وضوح حضور داشتند که نفوذ امریکا را تحت تاثیر قرار می داد، حتی به گفته پنتاگون 31 کشتی جنگی شوروی در خلیج فارس رفت و آمد می کردند.6

 

نکته مهم در واقعه طبس این است که مقدمات یک عملیات با این مشخصات نمی تواند در چند روز یا یک هفته فراهم شود. تامین اطلاعات، محاسبات لازم، آماده سازی و تمرین نیروها و انتقال تجهیزات حداقل نیازمند چند ماه فعالیت مستمر است و سیاستمداران کاخ سفید مدت ها پیش از پنجم اردیبهشت در مورد حمله به ایران تصمیم گرفته و گزینه حمله نظامی را با جدیت مورد بررسی قرار دادند. جالب اینجاست که در اسفند 58 کارتر در بازگشت از کمپ دیوید اظهار داشت؛ «چیزی که ما می خواهیم یک راه حل مسالمت آمیز است و خیال می کنم اگر دو طرف حسن نیت نشان دهند همه در این راه موفق خواهیم شد.»7 کارتر در برنامه یی تلویزیونی هم از تلاش های صرفاً دیپلماتیک سخن گفت و یک ماه بعد در نامه یی به بنیانگذار جمهوری اسلامی به اشتباهات امریکا اعتراف کرد. امریکا حتی به شوروی هم پیام صلح فرستاد و کارتر در جواب برژنف که از نتیجه تخلیه افغانستان می پرسید، گفت؛ «اگر نیروهای نظامی شوروی از افغانستان خارج شوند امریکا بی طرفی آن کشور را تضمین خواهد کرد.» البته در همان زمان نیز برژینسکی مشاور امنیت ملی تاکید کرد که امریکا به قرارداد 1959 خود با پاکستان وفادار است و اگر پاکستان مورد حمله شوروی قرار گیرد به آن کمک خواهد کرد.8

 

گروگانگیری تنها مشکل ایران نبود تنش های مرزی با همسایه غربی رو به افزایش بود و در هر دو کشور بازتاب هایی را به همراه می آورد.

 

اواخر اسفند امریکا برای سنجش فضای جهانی گزینه نظامی را طرح کرده و برژینسکی در یک سخنرانی برای اولین بار از این احتمال سخن گفت که امریکا در صورتی که با استفاده از وسایل مسالمت آمیز در ایران با شکست روبه رو شود به اقدامی نظامی متوسل خواهد شد.9 خبرگزاری تاس در تفسیری بر این اظهارات اعلام کرد که امریکا خود را برای استفاده از نیروهای نظامی در ایران آماده می کند و مدعی شد که شوروی هرگونه مداخله نظامی در ایران از سوی امریکا را لطمه به منافع خود می داند.10 تهدید شوروی مستقیم و صریح بود. بحران شدت یافت و کارتر در یک سخنرانی اعلام کرد که مسوولیت موقعیت ایجاد شده با شورای انقلاب است که خود را پشت سر دانشجویان پنهان می کند.11 در تاریخ 18 فروردین ماه 1359 روابط دیپلماتیک ایران و امریکا از سوی امریکا قطع شد. مناقشه مرزی با عراق نیز وسعت یافت و چند گلوله توپ به نفت شهر شلیک شد. همچنین دولت بعثی 18 هزار نفر از شیعیان را در مرز دهلران از کامیون ها پیاده کرده و به سوی ایران راند.

 

به رغم تمام این مشکلات بنی صدر که اینک رئیس جمهور ایران شده بود در دیدار با نمایندگان عضو جامعه اقتصادی اروپا گفت؛ «هرگونه تحریکی از سوی امریکا و کشورهای عضو جامعه اقتصادی اروپا علیه ایران با عکس العمل ایران روبه رو خواهد شد.»

 

24 فروردین ماه رئیس جمهور امریکا در مصاحبه با CBN از اقدام علیه ایران گفت و شش روز بعد فهرست تحریم های ایالات متحده علیه ایران را اعلام کرد. این فهرست شامل قطع واردات از ایران، منع ورود امریکاییان به جز خبرنگاران و خانواده گروگان ها، قطع کلیه نقل و انتقالات ارزی، حراج محموله های نظامی ایران که در امریکا توقیف شده بود، منع فروش کالاهای دارویی و خوراکی به ایران، قطع روابط اطلاعاتی با ایران و درخواست از کنگره برای اجازه برداشت از حساب های مسدود ایران بود.12

 

چارلز بکویس-بنیانگذار نیروی دلتا

از این تاریخ به بعد دولت امریکا در سکوت کامل به تهیه مقدمات حمله کماندویی می پردازد. مشابه چنین عملیات هایی در نقاط دیگر جهان مانند عملیات انتبه برای آزادسازی گروگان های اسرائیلی در آفریقا آزمایش شده بود و کاخ سفید قصد داشت با نمایش قدرت و سرعت خود منطقه خاورمیانه و اتحاد جماهیر شوروی را تحت تاثیر قرار دهد.

 

قطعاً عواملی در داخل خاک ایران با امریکایی ها همکاری می کردند و تصور اجرای چنین برنامه یی بدون هماهنگی لازم غیر قابل باور می نماید. ورود و خروج کماندوهای امریکایی بدون برخوردی به پایان رسید. شهید بزرگوار محمد منتظر قائم تنها کسی بود که خود را به بقایای جامانده از امریکایی ها رساند و بر اثر بمباران هوایی به شهادت رسید.

 

عملیات پنجه عقاب که موفقیت آن می توانست جایگاه امریکا را در خاورمیانه بالاتر برده و بر نفوذ شوروی سایه اندازد به ناکامی و رسوایی منجر شد، پس از پایان کار و آنگاه که اخبار آن منتشر می شد و شایعات و باورهای عجیبی در میان مردم رواج پیدا کرد که شاید اکنون و با تغییر فضا به نظر فاقد معنی و بی ارزش بیاید ولی در زمان خود به سادگی گسترش پیدا می کرد. یکی از شایعات این بود که شوروی از پایگاه فضایی خود با پرتو سبزرنگ لیزری بالگردهای امریکایی را به آتش کشیده است،

 

پی نوشت ها؛-------------------------

 

1- روزنامه اطلاعات، 6/9/1358، صفحه 1

 

2- روزنامه اطلاعات، 7/9/1358، صفحه 1

 

3- روزنامه اطلاعات، 16/10/1358، صفحه 12

 

4- روزنامه اطلاعات، 24/10/1358، صفحه 12

 

5- روزنامه اطلاعات، 10/11/1358، صفحه 3

 

6- روزنامه اطلاعات، 1/12/1358، صفحه 12

 

7- روزنامه اطلاعات، 6/12/1358، صفحه 12

 

8- روزنامه اطلاعات، 16/12/1358، صفحه 12

 

9- روزنامه اطلاعات، 23/12/1358، صفحه12

 

10- روزنامه اطلاعات، 16/1/1359، صفحه 12

 

11- روزنامه اطلاعات، 19/1/1359، صفحه 12

 

12- روزنامه اطلاعات، 30/1/1359، صفحه 12

اعتماد 1 اردیبهشت 86

   + محمد سرابی ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
    پيام ها ()

ضربه تبرزین (جنگ چالدران)

جنگ چالدران

ضربه تبرزین

 

محمد سرابی

تا قبل از انقلاب کمونیستی در یکی از میدان های شهر تفلیس توپ جنگی بزرگی مانند یک اثر تاریخی نگهداری می شد. این توپ هیچ ارتباط تاریخی با گرجستان نداشت ولی یک ویژگی خاص باعث می شد در معرض تماشای مردمی قرار گیرد. دهانه فولادی توپ از وسط به اندازه چهار انگشت شکاف داشت.این شکاف اثر تبرزین شاه اسماعیل در جنگ چالدران بود. توپ الان دیگر گم شده است ولی جنگ بزرگ چالدران بین دو امپراتوری بزرگ خاورمیانه در تاریخ باقی مانده است.



وزیر سلطان شوی

سلیم یکی از سه پسر بایزیدخان پادشاه عثمانی بود. او با یک اقدام کودتامانند و با حمایت گروهی از ینی چری ها فدائیان پدر خود را از سلطنت راند و امپراتوری را صاحب شد. بایزیدخان پس از مدتی درگذشت و سلیم برای کامل شدن سلطنت، «قورقود» برادر خود را خفه کرد. برادر دیگر او احمد نیز به حیله کشته شد و مدعی دیگری برای حکومت باقی نماند. تاریخ نگاران ترک از سلطان سلیم با صفت «یاووز» به معنی تیز و برنده یاد می کنند. او در دوران حکومت خود هفت وزیر را سر برید. وزیران عثمانی به محض منصوب شدن وصیت نامه خویش را تنظیم می کردند. به همین خاطر «وزیر سلطان شوی» یکی از نفرین های آن زمان بود. فوسکولو، جهانگرد ونیزی وی را خونخوار و کشورگشا توصیف می کند. سلطان سلیم مجموعه شعری به زبان فارسی سروده است.

فدائیان

ارتش امپراتوری عثمانی در دوران خود یکی از قوی ترین ارتش های دنیا بود که برای کشورهای اروپایی و آسیایی مزاحمت بسیاری ایجاد کرده بود. این ارتش یگان ها و لشگرهای مجزا داشت که به اسلحه گرم تجهیز شده بودند.

ارتش عثمانی همچنین مجهز به توپخانه منظم و نیروی دریایی بود که باز هم از اسیران مسیحی انتخاب می شدند. گاهی اوقات نیز اقوام فقیر اروپایی که در محدوده امپراتوری زندگی می کردند فرزند خود را به دلیل ارتش سالار بودن عثمانی و بهره مندی از زندگی بهتر به خدمت سلطان می فرستادند.عثمانیان علاوه بر سلاح سرد تقریبا تمامی انواع سلاح های گرم آن روزگار مانند توپ های متفاوت، زنبورک توپ کوچک قابل حمل و تفنگ هایی با قطر لوله ۳ سانتی متر را در اختیار داشتند.

اصطکاک

دلیل ایجاد جنگ چالدران را مداخله کشورهای اروپایی ذکر می کنند. مسلم است که دولت های اروپایی که در معرض جنگ زمینی با عثمانی بودند یا منافع تجاری در خاورمیانه داشتند تمایل زیادی به درگیری و تضعیف دو دولت مسلمان داشته باشند ولی دلایل دیگر چالدران بیشتر از اینکه توطئه غربیان باشد به تحریکات داخلی بازمی گردد.

دولت صفوی که در اردبیل و آذربایجان پایتخت مذهبی داشت، توسط مریدان خود در این مناطق مسلک خویش را تبلیغ می کرد و این تبلیغات به درون مرزهای عثمانی نیز کشیده شده بود. اگر کسی مرید صفویان می شد به طور خودکار از اطاعت دولت عثمانی خارج شده بود. مسئله بعدی روابط احمد برادر سلیم با شاه اسماعیل بود. احمد چهار پسر داشت که سلیم توانست سه نفر آنها را بکشد، ولی پسر چهارم به نام سلطان مراد به ایران گریخت. شاه اسماعیل به او پناه داد و حتی حکومت ناحیه ای در فارس را هم به وی واگذار کرد. اگرچه سلطان مراد در راه فارس بیمار شد و درگذشت ولی این پناه دادن شایعه رابطه احمد و دربار صفوی را قدرتمندتر کرد. پادشاه صفوی با دشمنان دولت عثمانی مانند سلطان ملک الاشرف حاکم مصر روابط خوبی داشت و این روابط در دنیای سیاست متداول است ولی حاکمان محلی که در محدوده بین صفوی و عثمانی می زیستند نیز به ایران متمایل شده بودند. در دنیای قدیم حاکمان محلی که میان دو امپراتوری بر مناطق محدودی حکومت می کردند به دلیل اینکه فاقد قدرت نظامی لازم هستند همیشه به یک طرف خراج می پردازند و با روابط و معاهدات سیاسی حکومت خود را نگه می دارند. نورعلی خلیفه روملو حاکم ملطیه، خان محمد استاجلو حاکم دیاربکر و علاءالدوله ذوالقدر از این دسته بودند. علاءالدوله در یک زمان متحد دو امپراتوری متخاصم روم و مصر نیز بود و از هر دو هدایایی دریافت می کرد حکومت ایران این حاکمان را نیز به خود جذب کرده بود. ظاهرا سلطان سلیم احساس می کرد که امپراتوری اش از سمت شرق در حال فرسایش است و طبعا جنگ می توانست او را از این سقوط فرسایشی نجات دهد.

تردید ممکن

اما سلطان سلیم برای جنگ به مقدماتی نیاز داشت. او ابتدا با طرف های اروپایی خود دولت مسکو روسیه، دولت پروس اتریش مجارستان و حاکمان مالداوی و والاشی قراردادهایی را برای ترک موقت مخاصمه تنظیم کرد تا بتواند ارتش خود را در شرق متمرکز کند. سپس با پشتیبانی متعصبین مذهبی به تصفیه شیعیان مقیم عثمانی پرداخت تا در داخل کشور نیز نگرانی نداشته باشد. در جریان این تصفیه چندین هزار شیعه کشته شده و بقیه را با تحمل شکنجه به آن سوی کشور یعنی متصرفات اروپایی کوچ دادند. سپس از روحانیون دولتی فتواهایی برای جهاد علیه «زنادقه قزلباشیه» گرفت و اردوی خود را در شهر ادرنه که اتفاقا از همان جا هم بر علیه پدر کودتا کرده بود برپا ساخت ولی هنوز یک مشکل پابرجا بود. برخی از نظامیان ارشد جنگ را به صلاح نمی دانستند. خصوصا که باید وارد خاک ایران می شدند. بالاخره سلیم جنگجویان را پیش خود خواند و درباره حمله به ایران سخنرانی کرد. در پایان وقتی که نظر آنها را پرسید همه فرماندهان سکوت کردند و سکوت همچنان ادامه داشت تا اینکه یکی از کهنه سربازان ینی چری به نام عبدالله به پای سلطان افتاد و فریاد زد که ای پادشاه در این جهاد مقدس تردید نکن که همگی آماده ایم با اردبیل اوغلی پسر اردبیل، شاه اسماعیل بجنگیم. پس از آن فرماندهان دیگر چاره ای جز موافقت با میل سلطان نداشتند. عبدالله ینی چری که با وجود سفید شدن موهایش هنوز سرپرست یک جوخه بود پس از این کار به درجه سرداری سپاه مفتخر شد.

یک به ده

چالدران در شمال غربی خوی واقع شده است. در تقسیمات کشوری این دشت که در حدود ۷۵۰ کیلومتر مربع و از جهت شرقی غربی گسترده شده است از توابع سیاه چشمه محسوب می شود. جنگ چالدران در منطقه ای مابین روستاهای گل اشانه و سعدل اتفاق افتاده که آثار چند مزار در این محل دیده می شود.تعداد لشگریان حاضر در صحنه جنگ با اندکی تفاوت نقل شده است. هر کدام از آن اعداد را که بپذیریم نسبت سربازان ایران به عثمانی یک به ده خواهد شد. اگرچه روایت مکرر ۲۰۰ به ۲ هزار است. درباره مدت نیز بین یک روز و دو روز، احتمال دو روز جنگ قوی تر است. شب قبل از جنگ چند نفر به شاه اسماعیل پیشنهاد کردند که به توپخانه عثمانی شبیخون بزنند ولی شاه اسماعیل اعلام کرد ما راهزن نیستیم.

صحنه نبرد

روز اول جنگ بیشتر به ارزیابی دو لشگر از همدیگر گذشت. «ساروبیره» که متولد بانه بود و به شکار پلنگ شهرت داشت فرماندهی ایران را بر عهده گرفت و به لشگر عثمانی حمله کرد. ترک ها برای اینکه ارتش ایران را به تیررس توپ ها بکشانند در جریان زدوخورد عقب نشینی کردند. شاه اسماعیل از بلندی ناظر بود و متوجه این حیله شد. ولی امکان هشدار به سپاه ایران وجود نداشت. یک تیر به سر سار وبیره برخورد کرد ولی او جنگیدن را ادامه داد. ناگهان شلیک توپخانه آغاز شد. شاه اسماعیل فرماندهی را به «رستم کلاچرمینه» سپرد و خود وارد صحنه جنگ شد ولی ساروبیره و سربازان در اثر آتش توپ ها کشته شده بودند. عثمانی پیشنهاد توقف موقتی جنگ داد و شاه اسماعیل پذیرفت. روز اول اینگونه به پایان رسید. شاه اسماعیل به شیخ محمد شبستری که همراه لشگر بود وصیت کرد پسرش طهماسب را بعد از او به تخت شاهی بنشانند و شورای سلطنتی که اعضای آن را هم مشخص کرده بود امور کشور را به دست گیرند. همچنین به شیخ محمد سفارش کرد که قبل از پایان کارزار از منطقه خارج شود. فردا در آغاز روز سه سوار نامه ای را از جانب سلطان سلیم آوردند که به زبان فارسی نوشته شده بود. به دستور شاه، علی محمدهمدانی آن را در حضور فرماندهان و بزرگان لشگرگاه باز کرد و خواند. در نامه به شرط تسلیم شدن به شاه امان داده شده بود که اموال و خانواده اش را بردارد و بگریزد. همین طور وعده می داد که افسران و سربازان به بردگی گرفته نشوند و تنها تا پایان اشغال کامل آذربایجان، کردستان و گیلان در اسارت باقی بمانند. شاه نظر حاضران را پرسید و همه از ادامه جنگ نابرابر استقبال کردند. برای این روز نقشه حمله به توپخانه ای که روی تپه کبود مستقر شده بود ریخته شد. شاه خود فرماندهی سپاه را بر عهده گرفت و به قسمتی از نیروهای اینکجی حمله کرد. نیروهای غرب در مقابل و اطراف توپ ها می ایستادند تا مانع دیده شدن و تخمین تعداد آنها شوند ولی ایرانیان قسمتی از تپه که مناسب بالا رفتن با اسب بود را شناسایی کرده بودند. لشگر ایران ناگهان مسیر عوض می کند و به بالای تپه می رسد. توپخانه کبود که انتظار مواجهه با سواره نظام را نداشت شکست می خورد و ایرانیان باروت ها را در زیر توپ ها آتش می زنند.سلطان سلیم از اردوگاه امن خود می بیند که ۲۵۰ عراده از توپ هایش یکی یکی منفجر می شوند. او تمامی ارتش خود را به میدان سرازیر می کند و کارزار بالا می گیرد. رستم کلاچرمینه، سردار اهل طالش با پنجاه تیر کشته می شود. ارتش ایران که به گرز و شمشیر مسلح بود در مقابل تفنگ های عثمانی تلفات زیادی می دهد. شاه اسماعیل چند زخم برمی دارد و عثمانی ها برای اسیر کردن او هجوم می برند.میرزا سلطان علی افشار که شبیه شاه بود خود را پادشاه معرفی می کند و اسیر می شود. او در حضور سلطان سلیم عثمانیان را به بزدلانی که پشت تفنگ های خویش پناه گرفته اند تشبیه می کند و سلیم پس از پی بردن به هویتش او را گردن می زند. شیخ محمدحسین شبستری قرآنی را به میان میدان می آورد و شاه اسماعیل را قسم می دهد که جنگ را خاتمه دهد. سپاهیان شجاع ایران در برابر اسلحه گرم تاب مقاومت ندارند. شاه اسماعیل در عصر روز چالدران از جنگ دست می کشد و با ۱۵۰۰ سرباز باقیمانده، قبل از تاریک شدن هوا دشت را ترک می کند.

فتح نامه

سلطان سلیم فردای چالدران به عثمانی فتح نامه فرستاد و با لشگرش به سمت تبریز حرکت کرد ولی نتوانست مدت زیادی در آن شهر بماند. از طرفی ینی چری ها که بدنه اصلی سپاه را می ساختند با دیدن عبادات و اعتقادات ایرانیان به دلایل مذهبی این جنگ شک کرده بودند و از طرف دیگر فرماندهان بر ناامنی در سرزمین بیگانه اصرار داشتند. کمبود آذوقه که به دستور دولت صفوی و به عمد در آذربایجان ایجاد شده بود نیز عثمانی را در وضعیت سختی قرار داده بود. ینی چری ها ظروف غذای خود را به نشانه اعتراض، وارونه بر زمین می گذاشتند و پس از چندی سلطان سلیم به کشور خود بازگشت.از جمله مسائلی که در میان تاریخ نگاران بر سر آن اختلافاتی وجود دارد مسئله اسرا است. به روایتی شاه اسماعیل که با ۱۵۰۰ سرباز از جبهه باز می گشت ۱۹۰۰ اسیر با خود آورده بود، در حالی که هیچ کس از ایرانیان اسیر نشده بود. در منبعی دیگر خبر از اعدام کلیه اسیران ایرانی در اردوگاه عثمانی داده می شود. ولی اصلی ترین موضوع، اسارت دو تن از زنان شاه اسماعیل به دست ارتش عثمانی است که تاریخ نویسان ترک و بعضی از ایرانیان آن را به تفصیل نقل کرده اند. جمعی از تاریخ نگاران ایرانی با ذکر دلایلی منکر این اتفاق شده اند. بنا به این داستان «تاجعلی خانم» که اسیر شده بود دو گوشواره خود را به عنوان فدیه داد و از اردوگاه خارج شد. دهقانی به او پناه داد و سرانجام به نزد شاه بازگشت ولی «بهروزه خانم» مدت بیشتری در میان ترک ها باقی ماند. حتی نقل هایی از زنان که با لباس مردانه می جنگیدند نیز وجود دارد ولی با توجه به عقب نشینی لشگر ایران به نظر نمی آید پشت جبهه در معرض جنگ قرار گرفته باشد.

سلاح و انگیزه

مردانی که برای صفویه می جنگیدند به مولا علی تقرب می جستند و اگر کشته می شدند شهید نام می گرفتند. پس از جنگ چالدران دولت ایران پی برد که علاوه برانگیزه جنگجویان، سلاح نیز از ضروریات پیروزی است و ورود و استفاده از تفنگ که تا آن زمان ناجوانمردی محسوب می شد رایج شد. در ترکیه سالروز جنگ چالدران را جشن می گیرند و در یکی از شهرهای آذربایجان گورستان مبارزان چالدران در حال فراموشی است. شاه اسماعیل سال ها بعد در شهر سراب بر اثر بیماری درگذشت و در اردبیل به خاک سپرده شد و توپی که با ضربه تبرزین شکافته بود، اگر سالم مانده باشد، جایی در روسیه، احتمالا در زیرزمین تاریک یک موزه قرار گرفته است.

 

شرق ۷ شهریور ۱۳۸۵

   + محمد سرابی ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥
    پيام ها ()